دیگر حرفی نمانده است
پس
کلاه از سر واژه ها بر ندار
بگذار سکوت حکم کند
در سرزمینی که تمام وعده ها رسوا میشوند!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 2:1  توسط ...
|
از زبان تمام آنان که روزی مرا زیسته اند و روزی دیگر مرا عصیان کرده اند...
دیگر حرفی نمانده است
پس
کلاه از سر واژه ها بر ندار
بگذار سکوت حکم کند
در سرزمینی که تمام وعده ها رسوا میشوند!
و این پایان چشم انتظاری هاست
((دیگر کسی نخواهد آمد))
تو خود رسول بی مرسل خویشی
پس بخوان به نام خویش
که خدایی در درون داری!
برای روزهایی که می آیند:
امشب آواها را می شنوم
امشب صدای جنگ جویانی را از درون می شنوم که شمشیرهایشان را تا دسته در دل فرو کرده اند
چشم گذارده ام بر خویشتن و می شمارم...
تا این آهنگ کند کی به پایان رسد!
بجویم خود پنهانم را
در لابه لای این همه ((آنچه گذشت))...
و اینک درد
اندوه پنهان در من!
از اینگونه
دیگر
یادت/یادم نمی رود!